من یک دختر خداگرای ایرانی هستم

تجارب من به عنوان یک دئیست از زندگی‌ در ایران

 

پاسخ فقط این بود دین بازیچه‌ای بود در دست مردان حکومت جهت پیشبرد اهداف و هرجا نیاز بود به اسم فتوا قوانین را به نفع خودشان تغییرمیدادند و پشت سر این جماعت هفت رنگ میلیونها انسان در بند خرافات دیده میشد که کاری جز اقتدا کردن به روحانیت نمیشناختند

هرچقدر بزرگتر می شدم تردیدهایم نیز بزرگتر می شد با سفر به کشورهای دیگر و آشنایی با افراد جدید از ادیان و فرهنگهای مختلف بیشتر دچار سردرگمی می شدم. در همه ادیان ردپایی از خرافات می دیدم که بستر مناسب جهت سواستفاده را نمایان می کرد

حدود 2سال پیش یک اتفاق مسیر زندگیم را برای همیشه دستخوش تغییر کرد, اتفاقی که موجی از آگاهی و امید را به من ارزانی کرد وباعث تغییری شگرف در زندگی من شد با شروع یک بحث ساده‌ دوستانه و در ادامه شرکت در جلسات متعدد با مکتبی به نام دیسم آشنا شدم یک نگرش جدید به همه پیرامون و هستی

من یک دختر ایرانی هستم که  بیشتر عمرم به عنوان یک مسلمان سپری شد. همیشه نگاه به گذشته‌ کشورم حس غرور را درمن ایجاد میکرد ولی نگاه به وضعیت کنونی کشورم دنیایی از حسرت و سرخوردگی را به همراه داشت و همیشه از خودم می پرسیدم چه چیزی میتواند اینچنین ویرانگر و در عین حال مرموز و خاموش فجایعی به این عظمت بیافریند

با نگاه به تاریخ نقطه‌ مشترکی در وقایع مشابه دیده میشد فصل مشترکی به نام دین هرجا از دین به عنوان ابزار جهت پیشبرد منافع استفاده شده بود بلایای فجیعی آفریده شده بود و قربانیان این وقایع صرفا مردم ساده و بیگناه بودند. در ایران ما همه مسلمان به دنیا می آمدیم و بی آنکه انتخاب کرده باشیم باید به آن پایبند می ماندیم. چون تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان من در یکی از مدارس به شدت مذهبی سپری شد باعث شد به صورت غیر ارادی با مفاهیم این دین بیش از دیگر دوستانم آشنا شوم. از همان ابتدا یک سوال ذهن من را درگیر میکرد

چرا در این دین اینقدر تناقض هست؟

یکی از عبارت مطرح شده در اسلام این بود : “لا اکره فی الدین” یعنی در دین اجباری نیست, پس چرا من مادرزاد مسلمان شدم؟

چرا اگر اعلام کنم این دین پاسخ سوالات من را نمیدهد مجازات خواهم شد؟

جایگاه آزادی بیان کجاست؟

حقوق بشر چه میشود؟ و فراتر این که چرا روحانیون معتقد به اسلام در خفا کارهای کاملا مغایر با این مذهب انجام میدهند؟